سیری در بعضی مناطق دیدنی

سیری در بعضی مناطق دیدنی هزارستان

 

بند امیر

مناطق هزاره جات خوشبختانه بعضی زیباترین جاهای این دنیا را دارد،طوریکه کهزاد ها (پترو گلیف ها)آنرا یکی از اعجوبه های هستی تعریف می کند. بند امیر،طبق تعبیر محلی، باعرض جغرافیایی 30در جه و 50ثانیه شمالی و با طول جغرافیایی 67درجه و 12ثانیه شرقی در ولسوالی یکاولنگ ولایت بامیان قرار دارد.

بند امیر با ارتفاعی تقریبا 9500پا ، در طول وادی رود خانه ای که نام خود را از آن می گیرد،امتداد می یابد.

بامیان در 45مایلی آن قرار دارد، این ناحیه با عبور از سه گذرگاه صعب العبور کوهستانی قابل دستیابی است: گذرگاه شهیدان (9945پا).

بند امیر در برگیرنده ای پنج دریاجه است، یعنی ذوالفقار ، پودینه ، پنیر ، هیبت ، غلامان و قمبر. در بین اینها دریاچه ای ذوالفقار از همه بزرگ و دریاچه غلامان از همه کوچکتر می باشد. زیباترین وعمیق ترین دریاچه در بین اینها ، دریا چه هیبت است. دیوار رنگین نسبتا مرتفع دریاچه همراه با رنگ آبی بلورین وشفاف ، صحنه شگفت انگیز را به نمایش می گذارد. دریاچه هیبت با آبی،به رنگ یاقوت سبز خود در برابر تپه های عقیم ولایزرعی که زمینه ای دریاچه را تشکیل می دهد چون جواهری می درخشد.دریاچه پودینه بعد از هیبت ،با دیوار سفیدی چون پنیر دارای زیبایی خاص است. آب بند امیر از چشمه معروف به نام کپرک سرچشمه می گیرد که تقریبا 9 مایل از منطقه حفاظت شده ای بند امیر فاصله دارد. ذوالفقار بالاترین و بزرگترین دریاچه است و تقریبا 4 مایل طول دارد. دومین دریاچه،بند پنیر، بلا فاصله در زیر بند ذوالفقار قرار دارد و تقریبا 150 یارد عرض دارد. سومین دریاچه،بند هیبت است که تقریبا 2 مایل طول و 500 یارد عرض دارد. چهارمین دریاچه ، بند قمبر است که آبگیر کوچکی است. پنجمین دریاچه بند غلامان که سه چهارم یک مایل طول دارد. منظره تماشایی بند امیر با آبهای یاقوتی رنگ ،صخره های استوار صورتی رنگ ، و زیارت مقدس سفید رنگ آن (قمبریکی از مقدسان هزاره)، تقریبا سرزمین افسانه ای را در انظار هر بیننده ای ایجاد می کند.

 

مجسمه های بودای بامیان

یکی از پر رونق ترین نقاط جذب توریست در ولایت بامیان افغانستان قرار دارد. اغلب غارهای کوچک اطراف بامیان برای جذب توریست ها نقش خود را دارد. اما برجسته ترین عامل در جذب توریست مجسمه های غول پیکر 35متری و53متری "بودا" می باشد،که به دره بامیان اشراف دارد. که این مجسمه های تاریخی که واقعا مورد توجه توریست ها قرارگرفته بود ویکی از قدیمی ترین مجسمه های دنیا را تشکیل میداد توسط گروه طالبان وحشی که واقعا دشمن بشریت بود انفجار داده شد وحتی پارچه های آن را به یغما بردند که صدمه بزرگی را در فرهنگ و تاریخ این کشور وارد نمود که امروز فقط جای آن مجسمه های تاریخی باقیست. ولایت بامیان یکی از مراکز بودایی ها از قرن اول تاقرن ششم بعد از میلاد به حساب می آمد و به عنوان مکان مقدس زایرین بودا ایفای نقش می نمود.

 

شهر بربر

خرابه های شهر شاه حورین ، شهربربر، در جنوب غربی هزاره جات در عقب فیروزه کوه منطقه یکاولنگ قرار دارد. دیوار های این شهر مخروبه از سنگ های تراشیده و آجر نسوز درست شده است که امروزه در خرابه های آن مشهور است.

 

چهل برج

این خرابه ها هم در شمال غربی دره یکاولنگ واقع است اگرچه این محل به چهل برج معروف است ولی در حقیقت بیش از سه صد برج در این جا وجود دارد که در تاریخ این شهر به بربر شاه منصوب شده است در افسانه ها ،به عنوان پایتخت پادشاهی بربر شاه نشان داده می شود.

 

 

نقاشی های روی صخره سنگی،در ولسوالی جاغوری

پروفیسور بیوار، در سال(1962) میلادی، همچنان صخره نقاشی شده ای را در روستای "بید سای" ولسوالی جاغوری ولایت غزنی کشف کرد. او متوجه شد که کنده کاری های روی صخره در "بید سای" اغلب شکل بزهای کوهی است. اما درگوشه دست راست، درسمت بالا دو مرد دیده می شوند، که با شمشیر در حال مبارزه بایکدیگر هستند. اما، در "ریگ گردون" علاوه برسنگ نوشته ها، چندین کتیبه و خط تصویری دیگر نیز در روی قلوه سنگ  ها یافت شده است.

تصویر های صخره ای در "ریگ گردون" اشکال شکارچی هایی را نشان می دهد که در حال فرو کردن نیزه بلند شان بر بزهای کوهی ایستاده، هستند.

این موضوع تا هنوز مشخص نیست که چه کسی و چه زمانی این پیکره ها و سنگ نوشته ها را رسامی کرده است.اما پروفیسور بیوار به این نتیجه رسیده است که این آثار یا از دوره هوناس (جیونتت ها و هفتالاها)،در قرن چهارم میلادی یا در دوره حمله مغول ها به این ناحیه در قرن سیزده هم ، برجای مانده است."بیوار" نظریه اش را بر مبنای یافته های مشابهی از گروه های بزکوهی در قزاقستان و تاجیکستان وتعداد زیادی در مغولستان، بنا نهاده است، مثلا رسامی های روی صخره از اشکال بزهای کوهی در ازبکستان مشابهت زیادی با آنهایی که در "بیدسای" هستند،و ادعا شده است که این آثار از تاریخ 1000پیش از میلاد برجای مانده است.

 

کافر قلعه

دژ سنگی کوچکی است که تقریبا در 10مایلی شمال شهر ترین در ناحیه ارزگان است.در 5مایلی شمال این دژ،سنگ نوشته ای است که اکثرا مشابه تصویر های بزهای کوهی است که در دره غوربند دیده شده است.

 

شهر غلغله

در این محل، خرابه هایی است که نشان می دهد؛ زمانی، شهر آبادی بوده که چنگیز خان در طی حمله خود به دره بامیان آن را ویران نموده است.نام این شهر از زبان فارسی گرفته شده است که معنی "شهر پرسر و صدا" می باشد، نام های دیگری نیز به آن نسبت داده شده است ؛ چون ، "مـوبلیغ" یا "شهر ملعون" می گفتند.

 

شهر ضحاک

این مجموعه خرابه های شهرک قدیمی است که توسط ارتش چنگیز خان در سال (1222) میلادی، با خاک یکسان شد. گفته می شود طی حمله به این شهر، نوه چنگیز خان، موتوجن، به دست مدافعین شهر کشته شد. به نوبه خود چنگیز خان شهر و دره های اطراف آن را خراب نمود و تمام ساکنین آن را به قتل رسانید، این خرابه ها در ارتفاع 350پای چشم انداز دره تگاو در بامیان واقع شده است. این خرابه ها همچنین به عنوان "شهر قرمز" معروف شده است، علت این اسم گذاری به خاطر رنگ قرمز صخره ها و دره های  اطراف این شهر می باشد.

افسانه ای زیادی در بین مردم هزاره در باره این شهر وجود دارد. یکی از آنها ، افسانه زیر است:

در این دژ نظامی ، شاه قدرتمندی معروف به ضحاک حکم روایی می کرد.

برای اینکه خود را در برابر دشمنان خود حفظ نماید، دو عدد مار را روی شانه های خود نگهداری می کردکه گفته می شد غذای آنها مغز انسانها بوده است.جمعیت محلی مجبور بودند که یکی از نفرات خود را برای تغذیه این مارها آماده نمایند. یک روز یکی از این مارها به شاه حمله نمود ومغزش را خورد و در همان دره نزدیک قصر ناپدید شد.

علاوه بر این نقاط توریستی ، کهزاد چند محل تاریخی دیگر را در منطقه دای زنگی ، بهسود و دایکندی یاد آور شده است و خرابه های ساختمان های قدیمی را می توان در غرغره ،لعل،کرمان و سنگ تخت یافت . نقشه برداری و خاک برداری بیشتر درمناطق هزاره جات، ما را به این توانایی خواهد کشاند که درباره خرابه های هزاره جات بیشتر یاد بگیریم وبیاموزیم.

برگرفته شده از کتاب

هزاره ها

نویسینده:  حسن پولادی – ص 121

تلاش وکوشش از نجیب الله "یزدانی"

            

                                      تصویری از بند امیر ولایت باستانی بامیان

مفهوم دموكراسي

«چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر،

 

 همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي»


 مفهوم دموكراسي بسيار پيچيده تر از آن است كه تصور مي شود؛ زيرا منظوري كه گويندگان و نويسندگان از به كاربردن آن داشته اند و دارند، متناسب با مقتضيات زمان و شرايط هر عصر متفاوت بوده است.

دموکراسی چون بسیاری دیگر از مفاهیم، تعریفی پیچیده دارد، بنابراین، تعریف هر کس از دموکراسی می تواند نوع نگرش او را آشکار سازد؛ «لیپست »در مورد دموکراسی معتقد است:  «تعریف مفهوم پیچیده ای چون دموکراسی ناگزیر مبنایی فرهنگی دارد؛ بدیهی است که نگرش یک طرفدار اتحادیه کارگری در اروپای مرکزی با نگرش یک دهقان اهل جنوب صحرای آفریقا، که درآمدی بخور و نمیر دارد، فرق می کند. این تعاریف به تاریخ هم وابسته اند؛ مثلاً، شهروندان کشورهایی که پس از 1945 از دل استعمار برآمده اند تصور و شناختی از دموکراسی دارند که با تصور و شناخت شهروندان کشورهای قدیمی فرق می کند و تعریف هر شخص از دموکراسی از عوامل متعدد دیگری نیز تأثیر می پذیرد«.

دموكراسي از واژه يوناني دموس ( يعني خلق ، مردم) و كراتوس ( يعني حاكميت، قدرت) مشتق است. دموكراسي يكي از انواع حاكميت بوده و وجه مشخص آن اعلام رسمي اصل تبعيت اقليت از اكثريت و به رسميت شناختن آزادي و حقوق مساوي افراد و شهروندان است
دموکراسی از زمانی که پریکلس ، آن را «حكومت مردم» تعريف كرد، تا امروز كه در مجامع  مختلف نظريه پردازي غرب به ويژه امريكا، تحكيم و گسترش آن كار اساسی  و تخصصي دولت معرفي مي شود، تحولات زيادي داشته است.

 

دموکراسی را نمیتوان جدا از شرایط اقتصادی و اجتماعی زندگی بررسی کرد،باید وضع واقعی و عملی جامعه را در نظر داشت. در واقع هر دموکراسی به مثابه شکلی از سازمان سیاسی اجتماع، در تحلیل آخرین به شیوه تولید معینی خدمت می کند و توسط آن تعیین میشود.

مضمون و شكل دموكراسي در طول تاريخ تكامل حاصل كرده و همواره و كاملا وابسته به فرماسيون اجتماعي ـ اقتصادي مربوطه بوده است.

 

پس دموکراسی چیسـت ؟

 

     آیا دموکراسی  حکومت مردم است؟

    یا دموکراسی  حکومت نمایندکان مرد م است؟

    یا دموکراسی  قضاوت مردم است؟

 

«کارل پاپر» فيلسوف معاصر ميگويد دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد.  اين خطرناک است به مردم و به ويژه به کودکان بياموزيم که دموکراسي به معني حکومت مردم است، يعني حکومت عموم، که حقيقت ندارد، و وقتي فرد از واقعیت مساله آگاه شود، احساس میکند فریب خورده است، و اين احساس  ميتواند حتي به تروريسم بيانجامد. (1)

ولی من با  قسمت اخیر عقیده آقای «کارل پاپر» فیلسوف معاصر هم عقیده نیستم . اگر قرار باشد که درک واقعیت ها در مراحل بعدی زندگی ، انسانها را سرشکسته ساخته و بطرف تروریزم سوق دهد. پس نفوس  تروریست ها از غیر تروریست ها زیاد تر خواهد بود. زیرا خود ما،جهان پیرامون ما خلاصه زمان و مکان ، شرایط و امکانات و واقعیت ها همه و همه د رحال تغییر و دگرکونی هستند .انسان متکامل به کسی میشود گفت که همواره در مسیر تغییر و تکامل ، دگر شدن و نوشدن در حرکت باشد.این دقیق است که دموکراسي هرگزحکومت مردم نبوده، و نه ميتواند باشد، و نه بايستي که باشد. زیرا مردم  یک مفهوم عام است .اگر دموکراسی حکومت مردم است، آیا در حدود یک ملیارد هندوستانی در هندوستان بر اریکه قدرت هستند؟ واین یک ملیارد بر کدام حد اقل یک ملیارد دیگر حکومت میکنند؟ و آیا مردمی که حکومت راانتخاب ميکنند قادر به انجام  تصميم گيري درباره مسائل بغرنج نظير سياست اتمي يا طرح دراز مدت فضائي ویا ایجاد شبکه های گسترده  وپر خرچ استخباراتی و امثالهم هستند؟ بصورت قطع خیر. پس دموکراسی حکومت مردم نبوده بلکه  حکومت  نماینده گان بخشی مردم میباشد. آنهم نه حکومت نماینده گان همه ای مردم ، زیرا کاندیدانی که به نماینده گی از برخی مردم جامعه با اجندای خاصی وارد کار زار شده بودند و نتوانسته اند در انتخابات برنده شوند ؛ در حکومت حضور ندارند. بنابران نماینده گان عده ای از مردم در حکومت  اشتراک ندارند .

  در واقع  دموکراسی یعنی حکومت قانون و  اجتناب از استبداد،  اما حکومت قانون بدون نهادهاي قضاوت مردم دموکراسي نيست.بطور مثال با وجودآنکه هيتلر با رأي  دموکراتيک اکثريت  بقدرت رسيد،  اما از لحظه اي که مهمترين نهاد قضاوت مردم در آلمان،  يعني رايشتاگ را بست، به دموکراسي آلمان پايان داد.
مردم معمولآ  نتائج بغرنج ترين سياست ها را پس از مدتي مي بينند،  و در سيستمي که نهادهاي قضاوت مردم  قدرت دارد، در انتخاب بعدي،   آن سياست ها ومسولين آنان،  ميتوانند دوباره انتخاب ويا رد شوند. 

 در واقع قضاوت مردم در هر سه عرصه  مقننه، مجريه، و قضائيه،  معنا وحقیقت دموکراسي است،  که از انتخابات نمايندگان مجلس و رئيس جمهور گرفته تا انتخاب قضات و شرکت در هيئت هاي انتخابات و قضاوت را شامل ميشود.   قضاوت مداوم مردم در سطوح مختلف است که ستون اصلي همه دموکراسي هاي مدرن بوده است،  و قانون اساسي دموکراتيک بايستي  اساسات وجزئيات آزادي نهادهاي قضاوت مردم را  معیين ،نهادینه  و پشتيباني کند.

با وجود این همه اختلاف در ارایه تعریف، می توانیم ویژگی های اصلی و ممیز نظام های دموکراتیک را از نظام های غیر دموکراتیک بازشناسیم، در این رابطه سه ویژگی را میتوان مشخص کرد:

 

1.   رقابت آزاد برسراحراز سمتها، مقامها ویا کرسی های انتخابی(پارلمان و شورا ها از جمله شورای محل و....)

 

2.    برگذاری انتخابات منصفانه، بدون استفاده از زور یا اجبار و بی آنکه هیچ گروهی در جامعه حذف یا محروم شود؛ که در دوره های مشخص، برای تصدی سمتها یا مقامها،  برگزار می شود.

3.    موجودیت  آزادی های مدنی و سیاسی  تا صحت و انسجام مشارکت و رقابت سیاسی تضمین شود


در چند دهه اخير در غرب در فراسوی دموکراسی پارلمانی،  دموکراسی مشارکتی رشد کرده است. يکی از برجسته اين تحولات   اينيشتيو بالوت  ballot initiatives  است، به اين معتا که با جمع آوری تعداد معينی امضا ميتوان مثلا قانون جديدی را به رای گذاشت.  در نتيجه غير از روش پارلمانی، این طریق دومی برای قانون گذاری برای یک ایالت یا یک کشور است.  رشد کامپيوتر و اينترنت امکان توسعه دموکراسی مشارکتی را با شتاب زيادی افزايش ميدهد. ، فدراليسم ساختار ديگری است که در شرایط مناسب، به رشد کنترل و توازن قوا و در نتيجه به گسترش دموکراسی در کشور ياری خواهد رساند.

 

دموکراسی فلسفه یا ایدیالوژی است و یا یک امر سیاسی ؟

 

 

1)    دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي:

 

دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدیولوژي  حامل آموزه هاي ليبراليسم است كه به آن دموكراسي حداكثري نيز مي گويند و بر سه اصل استوار است:

 

    هومانیسیم یا فرد گرایی

    آزادی

    برابری

 بربنیاد اين فلسفه سياسي جديد،اصل و غايت همه هستي، انسان است و آنچه اصالت دارد اراده انسان است و فقط با عقل و علم ،سعادت انسان تأمين مي شود.
کارل ریموند پویر معتقد است ، انسان نقاد و آزاد از هرگونه قيد آسماني در حيات؛ انساني كه براي اداره زندگي جمعي، جز فردگرايي و سود انگاري مصلحت ديگري را نمی نگرد و به منابع مشروعيت فراانساني بي اعتناست،موضوع بحث دموکراسی است.  نهادهاي اجتماعي نيز تنها در خدمت به فرد معنا مي يابند. از اين منظر انسان در همه فعاليت هاي خويش، چه به او مربوط باشد و چه نباشد، هميشه بايد به عنوان غايت در نظر گرفته شود. از همين روي به نظر كانت، پدر مدرنيته، همه اشياء داراي قيمت هستند و اين تنها انسان است كه داراي حرمت و منزلت است. كانت در اين باره مي گويد: «چنان رفتار كن كه بشريت را، چه در شخص خود و چه در هركس ديگر، همواره به مثابه غايتي به شمار آوري و نه هرگز فقط به مثابه وسيله اي».(2)
كارل ريموند پوپر نيز با اشاره به همين جمله كانت چنين نتيجه گيري كرده كه اصالت فرد، توأم با ديگرخواهي، به صورت شالوده تمدن غرب در آمد و هسته مركزي تمام نظرات اخلاقي برآمده از تمدن غرب شد.(3) ديگرخواهي در اين جا ناظر به تنها قيد مكتب اصالت فرد است كه تصريح مي كند فقط مزاحم حقوق ديگران مباش. نكته مهم اين كه فرديت دموكراتيك، فرديتي خود محور نيست.
يكي ديگر از اصول اساسي دموكراسيِ به مثابه فلسفه، اصل «برابري» است. برابري در اصل به اين معني است كه همه انسان ها، به حكم انسانيت خود، برابرند و بر يكديگر برتري ندارند.ولی از لحاظ سياسي، اصالت برابري به اين معني است كه شهروندان در نزد قانون و از لحاظ حقوق و آزادي ها با هم برابرند. در دموكراسي، شهروندان دست كم بايد از لحاظ حقوقي با هم برابر باشند. برابري در دموكراسي، برابري در فرصت هاست نه لزوماً در دستاوردها. كساني كه به طور برابر تحت حمايت قانون باشند مي توانند از فرصت هايي كه نظام اجتماعي و سياسي فراهم مي آورد بهره گيرند و به مشاركت و رقابت در زندگي سياسي بپردازند. به عبارت ديگر برابري، مستلزم عدم تبعيض بين افراد از هر نوع، به ويژه از لحاظ نژاد، قوميت، جنسيت، مذهب و عقيده سياسي، است.(4)
اصل مهم ديگر در دموكراسي، اصل «آزادي» است. آزادي در دموكراسيِ فلسفي همان معنايي را به ذهن متبلور مي سازد كه ليبراليسم منادي آن است؛ يعني آزادي انسان از تقدیس و مقدسات. نتيجه آن كه هومانيسم و فردگرايي، برابري و آزادي سه ضلع مثلث دموكراسي به مثابه فلسفه يا ايدئولوژي است.(5)

 

2)    دموكرسي به مثابه امري سياسي


 دموكراسي به مثابه امري سياسي، حامل آموزه هایي است كه بيشتر با معناي مرسوم و جاري از دموكراسي سازگار است. در اين معنا دموكراسي شيوه اي عقلاني، تجربه شده، مفيد و مؤثر در زندگي جمعي است كه مبتني بر اصل «رضايت» و «اكثريت» است و همواره در حوزه رابطه دولت بخصوص حکومت و ملت مطرح مي شود. به بیان ديگر رایج ترین منظوراز دموكراسي همان دموكراسي سياسي است كه عمده ترین مباني و اصول آن عبارتند از:

 

    آزادي (آزادي بيان، مطبوعات، احزاب و تجمعات)؛

    انتخابات آزاد؛

    قانونیت؛

    تفكيك قواءسه گانه(قانون گذار؛ اجرایی و قضایی)

    مشاركت؛

 

  هرگاه پنچ اصل بالا  در حيات سياسي شهروندان یک جامعه عملآ وجود داشته  باشد  میتوان ازموجودیت  دموکراسی در آن جامعه حرف زد .به بیان دیگر جوامع  فاقد نهاد های آزاد قضاوت مردم هرگز نمیتوانند سخن از دموکراسی بزنند؛ اگر ادعای هم بکنند  دروغی بیش نیست.
برخي از متفكران، دموكراسي را امكان نصب، نقد و عزل مسالمت آميز (بدون خصومت و خون ريزي) حاكمان تعريف كرده اند. اين تعريف، تعريف واضحي است، که در اين تعريف هم پنج عنصر مذكورپوشش یافته است. در اين رويكرد سياسي به دموكراسي، جابه جايي مسالمت آميز قدرت و محدود شدن قدرت به خواست و اراده و مصالح عامه مطرح است، نه تعريف كليشه اي و انتزاعي آبراهام لينكلن كه دموكراسي را «حكومت مردم بر مردم توسط مردم» مي دانست؛ زيرا اين تعريف در تاريخ تنها در يونان باستان و دموكراسي مستقيم آتنی معنا داشت و با جغرافياي سياسي امروزي سازگار نيست و امكان تحقق آن وجود ندارد . امروز هرگاه از دموكراسي سخن مي گوييم، آموزه هاي زيادي خودنمايي مي كند؛ آموزه هايي از قبيل: قدرت محدود و مقيد حاكمان، میعادی بودن قدرت مداری، انتخابات آزاد، آزادي هاي اجتماعي، تفكيك قوا وتامین استقلالیت قوه قضائيه ، قانون مداري .(6)

فاشیسم چیست ؟

 فاشیسم چیست ؟

 

این عنوان به معنای خاص نام جنبشی است که در 1932 به رهبری موسولینی رهبر ایتالیا به راه افتاد و به قدرت رسید و کلمه فاشیسم از کلمه ایتالیای فاشیسمو  گرفته شده است و فاشیسمو از کلمه لاتینی فاشس گرفته شده است که در زبان لاتینی به تبری میگویند که به دسته ای ان میله های می بستند و به نزد فرمانروایان روم به عنوان نماد قدرت پنداشته میشد.

موسولینی این علامت را به عنوان نماد حزب فاشیست ایتالیا برگزید. فاشیسم یک نهضت سیاسی در جهان سیاست مطرح است و هدف این نهضت برقراری رژیم دیکتاتوری وضد پارلمانی است که اساس ان برپایه گذاری یک دولت و ناسیونالسیم افراطی و دشمنی اشکار با دموکراسی ، لیبرالیسم و کمونیسم قراردارد . این نهضت و ایدلوژی ان برخاسته از کشور ایتالیا است و اما در بسیاری از کشورها هواداران فاشیسم موجود هستند.

هدف فاشیسم برقراری دولت قدرتمندی است که دران فقط یک حزب و ان هم حزب فاشیست باید انحصار قدرت را در دست داشته باشد و یک رهبر با ویژگیهای فرمندانه و با قدرت دیکتاتورانه بران حکومت کند. وجه مشترک همه ی جنبشهای فاشیست ،پرستش زور وقدرت و بزرگداشت جنگ و دستیابی به قدرت است و با یونیفورم ها ، سلامها و رژه ها به احزاب خود رنگ نظامی میدهند.

فاشیسم در ایتالیا پیش از اینکه به دست موسولینی سروصورت یابد ،جنبش سیاسی فعالی بود وموسولینی اصول اساسی جنبش فاشیستی را در جلد چهاردهم دانشنامه ای ایتالیا به 1932 به رشته تحریر دراورده است و او این اصول را در دو قسمت بیان کرده است ، یکی انچه فاشیسم با ان دشمن است و انچه فاشیسم هوادار ان است مانند ذیل:

 

الف:  فاشیسم نه به امکان صلح پایدار باور دارد و نه به سودمندی ان . صلح خیالی زیانمندی است .

 

ب: فاشیسم با مارکسیم و دیگر اشکال اندیشه ای سوسیالیستی مخالف است .

 

پ: موسولینی مینویسد که دولت فاشیست حکومت قدرت و خواست قدرت مجسم است و سنت رومی در اینجا آرمان قدرت در حال عمل است و از نظر فاشیسم رشد امپراتوری نمودار،زنده بودن و خلاف ان نشانه ای زوال یافتن است .

 

خصوصیات یگانگی فاشیست ها عبارتند از استقرار یک دولت فراگیر، پیروی زندگی توده ها از دولت ، به کاربرد ترور، و انحصار قدرت و رسانه های همگانی میباشد . بعضی ها عنوان فاشیسم ایتالیا را برای اندیشه های ناسیونال سوسیالیست ها المان «نازی ها » هم بکار میبرند و به این عقیده اند که فاشیسم و نازیسم از یک خانواده اند اما باید گفت که این دو از هم متفاوت اند وبکاربرد اصطلاح فاشیسم برای نازیسم هتیلری یک اشتباه میباشد  زیرا نازیسم دارای عنصر بسیار قوی داروینسم اجتماعی در ترکیب خویش بود ولی فاشیسم این گونه نیست و دوم اینکه فاشیست های ایتالیا هوادار امپریالیسم بودند ومی خواستند که امپراتوری روم را زنده کنند اما نازیها خواهان یک نظم نوین براساس نژاد باوری بودند و همچنان فاشیسم سنت پرست وبراساس بزرگداشت دولت است ولی خوی نازیسم بر سنت ستیزی و بزرگداشت از مردم است .

بطورکلی فاشیسم در مورد ملت میگوید که « کل است واحد که دولت مظهر اراده ی مطلق انست و هرنوع شکاف درقدرت مطلق دولت نشانه ای پاشیدگی پیکرملی است .»فاشیسم تقسیم ملت به طبقات و کشاکش طبقه ای را انکار می کند و تضاد اصلی را میان ملتها برسر گسترش حوزه ای اقتدار و تسلط خود می شناسد و از این جهت مبلغ سیاست خارجی تجاوزگر است . فاشیسم ایین جداگری نژادی ، قهرمان پرستی ، تبلیغ روح جنگجویی و ارتش سالاری است .

فاشیسم از لحاظ نظری محصول توسعه ای نظری نژاد باوری و امپریالیسم اروپایی بود و از نظر اجتماعی محصول بحرانهای اقتصادی و اجتماعی پس از جنگ جهانی اول . اما در قاره های دیگر دولت های بوجود امدند که از ایده لوژی فاشیسم الهام گرفته بودند مانند پرونیسم در آرجنتاین ولی پرونیسم ارجنتاینی با فاشیسم تفاوت های در سیاست خارجی و داخلی داشت مثلا رژیم پرونیسم ارجنتاین سیاست خارجی تجاوزگرانه را تعقیب نمیکردو در داخل به بهتر زیستن مردم توجه داشت . بعد از شکست فاشیسم در جنگ جهانی دوم این نظریه بکلی از اعتبار افتاد ولی بعد از جنگ احزاب نوفاشیست در اروپا به وجود امدند مانند حزب نوفاشیست ایتالیا، ولی چندان فعالیت چشمگیری نداشتند.

تکاپو برای قبایل گمشده

تکاپو برای قبایل گمشده

 

 

چند روزی قبل نظرم به نوشته ای افتاد بنام قومهای گمشده که دران درباره پیوند های قومی پشتونها و یا پتانها با اسراییلی ها و یا   قوم یهود و یا اینکه اقوام پشتون از جمله ده طایفه گمشده  اسراییل هستند به بحث گرفته شده بود که اینک من هم میخواهم که دراین باره گفتاری داشته باشم.

باید گفت که ساکنان افغانستان از جمله اقوام  آریایی بوده و ما این مطلب را در نوشته های اوستاو و دیگر روایات تاریخی متیوانیم دریافت کنیم . در حدود 2500 ق.م آریاییان که در مناطق شمال افغانستان و امو زندگی داشتند و این مناطق را بنام آریانا ویجه یاد میکردند به اینطرف اموکوچیدند  و  بعدا یک تعداد از این مردم ازطریق دریا سند به دیگر مناطق مهاجرت کردند که بعدا به جنوب و شرق افغانستان رسیدند و در اینجا رحل اقامت افگندند . قوم آریا که از جمله بزرگترین قوم در روی زمین میباشد به چندتن قیبله تقسیم شده بود که مانند قبیله ساکها ، ماد ها ، تورانیان آریایی و دیگرقبایل مختلف آریایی  . در طول سالها بعضی از قبایل آریایی دراثر بعضی از حوادث  به مناطق دیگر کوچیدندوبعضی از قبایل آریا به باختر کوچیدندولی اکثریت از آریایی ها در افغانستان ، ایران و تاجکستان باقی ماندند که المان ها نیز از بقایای قبایل  مهاجرآریا هستند. لغات آریا دارای دو معنا است که یک معنا ان اصیل و نجیب و معنا دیگر ان کشاورز است .در سروده های ویدی از جنگ ده قبیله آریایی ذکر بعمل رفته است که بعضی از نویسنده گان عزیزما انرا با ده قبیله گمشده اسراییل یکی گرفته اند، که در1400 ق.م در کنار دریایی پنجاب واقع گردیده است و نام های قبایل همچو الینا(مردم لغمان و کنر) ، بهالانه (مردم دره بولان ) ، شیوا (مردم کنار دریای سند) ، پورو (مردم کنار دریای ارغنداب) و پکتهه (مردم پشتون ) ذکررفته است و حتی نام یکی از پادشاهان پکتهه (پشتون)توروینه (توروهونی درزبان پشتو)که درزبان دری شمشیرباز معنا دارد نیز دراین کتاب ذکر رفته است و بسیاری از کلمات که درکتاب مقدس اوستا و ویدی ذکر شده است کلمات است که امروزه میان ما صبحت می شود واز سوی دیگر هیچگونه شباهت لسانی بین زبان عبری که توسط اسراییلی ها سخن زده می شود و زبان دری و یا پشتو وجود ندارد، درحالیکه اگر قومی و یا ملیتی از بقایای قومی بزرگی دیگر باشد حتما یک شباهت در زبان ،رفتار و اداب وسنن ان وجود میداشته باشد که مثال این حرف شباهت اسلاوها به روسی ها است یعنی زبانهای اسلاوی مانند بلغاری و یا پولیندی شباهت های در زبان با لسان روسی دارد و همچنان فرهنگ اسلاوها هم مشابه به فرهنگ روسی است در حالیکه نه زبانهای دری و پشتو شباهت به زبان عبری دارد و نه فرهنگ اسراییل با فرهنگ افغانها کدام پیوندی دارد.

در این باره که این اقوام از جمله نژاد آریا میباشند هیچ شک نیست. از سوی دیگر اگر نظری به خصوصیات قومی این اقوام انداخته شود دریافته می شود که این قوم مشخصات مربوطه قوم آریا را دارا میباشند که ان عبارت است از بلندی قد ، چشمان ابی ، عضلات قوی وداشتن بینی های بلند است  که این همه مشخصه اقوام آریا هستند و حتی امروز هم میتوانیم که این  مشخصات را در میان پشتونهای مناطق خوست و پکتیا و نورستان و لغمان و کنر مشاهده نماییم و ازسوی دیگر اسراییلی ها از قوم یعقوب پیامبر هستند که خلف یعقوب پیامبر هم به ابراهیم پیامبر میرسد که ابراهیم پیامبر هم از قوم سامی میباشدکه قوم سامی در شرق میانه و در وادی های خشک و بی اب وعلف عربستان ، عراق  ویمن سرگردان بودند در حالیکه آریایی ها قبل از مهاجرت شان به افغانستان و انطرف امو در انسوی دیگر امو زندگی داشتند که امروز به نام مناطق خوارزم ، مرو ، ترمذ ،بدخشان افغانستان و تاجیکستان زندگی داشتند و دیگر این که  مشخصات قوم سامی و یا اسراییلی همانا سفیدی چهره، قد متوسط ، چشمان سیاه و موهای سیاه است که کاملا متفاوت با نژاد آریا است و از سوی دیگر باید گفت که قبل از اسلام یهودیان در دنیا پیرو دین کلیمی و یا یهودی بوده اند در حالیکه مردم پتانها و یا پشتونها همه قبل از امدن اسلام به شرق یا پیرو دین بودا و یا هندوایزم بوده اند و بعدا به اسلام داخل گردیده اند و میدانیم که اکثر اسراییلی ها که از بیت المقدس به اقصی نقاط دنیا کوچیدند با حفظ زبان و سنن و مذهب خویش در ان مناطق زندگی میکردند مثلا در عربستان سعودی قبل از اسلام یهودیان  زندگی میکردند ولی انها هرگز به حلقه دین انروز عرب که بت پرستی بود درنیامده بودند و یا در سرزمین های مفتوحه روم یهودیان زندگی داشتند که پیرو دین یهود بودند و اینها هرگز دینی جز دین اجدادی خویش نداشته اند.

چند روز است سلامت می کنم

چند روز است سلامت می کنم

 

اما دیر جوابم را می دهی

 

با آنکه رو به روی هم نشسته ایم.

 

چند روز است که زود تر از همیشه از من جدا می شوی

 

 و سنگ فرش پیاده رو ها را به تندی می نوازی.

 

چند روز است وقتی استاد درس می دهد

 

نگاهت در عمق تخته سیاه دنبال خطی دیگر است.

 

چند روز است جواب sms هایم را نمی دهی

 

 چون دیگر به درد دلهای من اعتنا نمی کنی.

 

چند روز است شانه ها موهایت را بیشتر نوازش می کنند

 

چند روز است که عاشق شده ای

 

و ماه برایت تازه گی دارد

هوا برایت معنا می شود

سلام برایت سرشار انتظار است

 

و دیدار در خنده گم می شود

نشست عمومی افغانستان؛ لیبرالیسم و طالبانیسم

نشست عمومی افغانستان؛ لیبرالیسم و طالبانیسم

اولین نشست از سلسله نشست های انسجام اسلامی و جهان اسلام در روز چهار شنبه 5/10/86 ساعت 10 صبح در سالن همایش های پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی قم برگزار شد. در این نشست که به همت گروه علوم سیاسی پژوهشکده علوم و اندیشه سیاسی برگزار شد، دکتر عبدالقیوم سجادی به بحث درباره افغانستان؛ لیبرالیسم و طالبانیسم پرداخت.دکتر سجادی، نماینده پارلمان افغانستان با بیان این مطلب که طالبانیسم و لیبرالیسم دارای ریشه تاریخی در افغانستان بوده که در بررسی تاریخی، شاهد فراز و نشیب بوده اند و به دلیل اعتبار داشتن و در دسترس بودن، به گفتمان های غالب افغانستان بدل شده اند. طالبانیسم، یکی از گفتمان های رایج افغانستان امروز است که در مقابل آن لیبرالیسم قرار گرفته است. اما سؤال این است که کدام یک می تواند راه حل سیاسی افغانستان باشد که باید گفت پاسخ، منفی است. حال آیا راه حل سومی وجود دارد؟ که در این جا به بحث درباره آن می پردازم.طالبانیسم، برآمده از مقتضیات جامعه دینی و اسلامی است و بر اساس این اندیشه ها و ایدئولوژی ها به خود هویت می بخشد که در جامعه مسلمان افغانستان چنین گفتمانی را اقتضا می کند، اما این جامعه با پیشرفت جهانی و ضروریات عصر و تحولات جدید مواجه می شود که ضرورت تحول را می طلبد که طالبانیسم، توانایی این تحول را ندارد.لیبرالیسم، واکنشی در برابر گفتمان دینی که در چهره طالبانیسم، ظهور پیدا کرد، می باشد. این گفتمان نیاز به غیریت سازی مانند بنیادگرای اسلامی دارد.چالش موجود در افغانستان، فقدان گفتمان میانه است که خط وسط میان طالبانیسم و لیبرالیسم را ایجاد می کند