سکوت دل
همه اندوه من از نادانی
همه اندوه من از تاریکی
باز این رهگذر خوابیده
باز از آن کوچه و آن مهتابی
فقط اینجاست که من میفهمم
آسمان دل من تنها بود........
همه اندوه من از نادانی
همه اندوه من از تاریکی
باز این رهگذر خوابیده
باز از آن کوچه و آن مهتابی
فقط اینجاست که من میفهمم
آسمان دل من تنها بود........
مقدمه – مكتب تضاد (ديالکتيك) چه مي گويد؟
مكتب تضاد در جامعه شناسي كه بر اساس ديالكتيك پايه نهاده شده است يكي از مكاتبي است كه بحثهاي عمده اي را در جامعه شناسي به خود اختصاص داده است. اساس شكل گيري اين مكتب در دوران معاصر در تقابل و نقد بر مكتب فونكسيوناليسم يا كاركرد گرايي شكل گرفته است. اصحاب اين مكتب كه محوري ترين آنان ماركس مي باشد ، وارثان فكري فيلسوفان يونان باستان وهگل هستند.
بر خلاف جامعه شناسان فونكسيونال كه اساس جامعه را بر تعادل و همزيستي ووفاق اجزاي جامعه مي دانند،اين جامعه شناسان گستره جامعه را ميدان تضادها و مبارزات طبقاتي مي پندارند و از مفاهيمي چون تحليل تاريخي پديده ها، بي عدالتي در توزيع امكانات و ايجاد تغييرات اساسي همچون انقلاب سخن مي رانند.
اين جامعه شناسان نظام جامعه و ارزشهاي حاكم بر آن را نه ارزشهايي عادلانه بلكه ارزشهاي طبقه حاكم براي دستيابي به اهداف خود مي دانند و تعارضات و تضادهاي جامعه را در اصل آشتي ناپذير و آنتاگونيستي معرفي مي كرده و تنها راه حل تضادها را تغييرات بنيادي و راديكال مي دانند.
روش جامعه شناسان اين مكتب ديالکتيكی است و در چارچوب اين روش به ارائه مفاهيمي چون تز، آنتي تز و ستنز مي پردازند.
ديالکتيك هگل:
ديالکتيك زماني كه به آن از منظري وسيع بنگريم، وجهي از استدلال و همچنين روشي براي تحليل است با چنين سرشتي، ديالکتيك اگر چه به قدمت تمدن انساني عمر دارد، مع الوصف باهگل و فلسفه ي اوست كه صلابت منطقي و روشي خود را باز مي يابد و از آن طريق به منابه ي سنگ بناي فلسفه، ماركسيسي به خدمت گرفته مي شود.
مفهوم ديالکتيكی هگل فقط در حد ايده ها و افكار مطرح است و به همين دليل ديالکتيك او جنبه ي ايده آليستي داشته و شرايط عيني حيات اجتماعي انسان را در بر نمي گيرد.
وجه استدلال ديالکتيك هگلي نقطه ي غريمت خود را از اين فرض متافيزيكي آغاز مي كند كه هر چيزي در جهان در تغيير مستمر است و در نتيجه هر چيزي در عين حال هم ‹‹خود›› و هم ‹‹غير خود›› است. بنابراين زماني كه هر كسي پديده اي را به منظور احراز دانش كامل نسبت به آن مورد رسيدگي قرار مي دهد ملزم است تا آن پديده را در تماميش ، يعني به عنوان جزيي از كل و در روند گشادگي اش از وضعي به وضع جز خود مورد مطالعه قرار دهد. به اين اعتبار ديالکتيك گراي هگلي بر اين باور است كه مناقشه و تضاد ذاتي جهان است و تغيير در يك پديده نتيجه ي مناقشه و ستيز بين اجزا جداگانه آن پديده است.
اصطلاح «تغيير» براي چنين ديالکتيك گرايي هم نام و هم معني بار شد و تحول و اصطلاح مناقشه ]تضاد[ هم معني با برخورد يك پديده با غير خود تلقي مي شود.

دیالکتیک مارکس : مارکس و مکتب تضاد
«تاريخ تمام جوامع تا كنون موجود، تاريخ مبارزات طبقاتي بوده است كه آزاده و برده پاترسين و پليبن، ارباب و سرف، استاد كارگاه و پيشرو روزمزد، در يك كلام، ستمگر و ستم ديده با يكديگر ستيزي دائمي داشته و به بيكاري بي وقفه، گاه نهان و گاه آشكار ، دست يا زده اند، پيكاري كه هر بار به نوسازي انقلابي كل جامعه يا به نابودي توأمان طبقات در حال پيكار انجاميده است.››
به نظر ماركس، جامعه از توازن متغير نيروهاي متضاد ساخته مي شود و بر اثر تنش ها و كشمكش هاي اين نيروها، دگرگوني اجتماعي پديد مي آيد. بينش ماركس مبتي بر يك موضع تكاملي بود. به نظر او، نه رشد آرام، بلكه نبرد، موتور پيشرفت است.
‹‹ستيزه›› مولد همه چيزها است و كشمكش اجتماعي جان كلام فراگرد تاريخي را تشكيل مي دهد .
درست بر خلاف هگل كه به اولويت و تقدم ‹‹شعور›› نسبت به‹‹ وجود›› قايل بود،ماركس واقعيت را وارونه مي ديد و بنابر قول او فكر از ماده ، ذهن از وجود و آگاهي از هستي مأخوذ است
تضاد طبقاتي در انديشه ماركس ![]()
با اشاره به جملات ابتدايي در مانيفست كه در ابتداي اين بخش آورده شد و همچنين اصل اول ديالکتيك (وحدت و نبرد متضادها) خصوصيت تاريخ بشري نبرد گروههاي بشري است كه ما آنها را طبقات اجتماعي مي ناميم:
از يك سو تخاصم ستمگران و ستمديدگان و از سوي ديگر گرايش به سمت ايجاد تنها دو جبهه در دو قطب متضاد.
ماركس همچنين در ‹‹مانفيست›› به بيان تضادهاي جامعه سرمايه داري مي پردازد و صورتی از تناقضات مشخص كننده جامعه سرمايه داري در ‹‹«مانيفست›› به چشم مي خورند.
صورت نخست، صورت تناقض نيروهاي توليدي با روابط توليدي است.بورژوازي دائماً وسايل توليد قويتري ايجاد مي كند. اما روابط توليدي يعني ظاهراً هم روابط مالكيت و هم نحوه توزيع درآمدها، به همان آهنگ نيروهاي توليدي دگرگون نمي شوند.(تضاد نيروهاي توليدي با روابط توليدي) نظام سرمايه داري قادر است كه بيش از پيش بر ميزان توليد بيفزايد. لكن به رغم اين افزايش ثروتها، فقر همچنان نصيب بخش اعظم جامعه است.
*
|
. وقتي سخن از جايگاه و موقعيت مدرنيته به ميان ميآيد بسياري را عقيده بر اين است كه مدرنيته همانند بسياري ديگر از پديدهها كه امروز با آنها سر و كار داريم پديدهيي غربي است اما آنتوني گيدنز چنين عقيدهيي ندارد. وي مدرنيته را يك پروژهي غربي ميداند نه يك پديدهي غربي. گيدنز يكي از ويژگيهاي مدرنيته را خصلت رئاليسم تخيلي يااتوپيايي آن ميداند؛ پيشگويي آينده با تحليل نهادهاي موجود فعلي، پنجرهي مدرنيته همواره رو به آينده گشوده است. گيدنز در مقالهيي با عنوان «مقدمهيي بر تحليل نهادين از مدرنيته» نوعي تلازم زماني و مكاني براي مدرنيته قائل است كه البته واقعيتي قابل ترديد نيست. او اين تلازم زماني و جغرافيايي را از ويژگيهاي عمدهي مدرنيته در دورهي آغازين ميداند. در نوشتار زير آرأ و انديشهي گيدنز در مقالهي ذكر شده بررسي ميشود. گيدنز در تعريف مدرنيته و اينكه مدرنيته چيست ميگويد: مدرنيته به شيوههاي زندگي اجتماعي و تشكيلات و سازمانهاي اجتماعي اشاره دارد كه از حوالي قرن هفدهم به اين طرف در اروپا ظاهر شدند و به تدريج دامنهي تاثيرات و نفوذ آنها كم و بيش در ساير نقاط جهان نيز بسط و گسترش يافت. در اين تعريف گيدنز به پنج عنصر شيوههاي زندگي اجتماعي، نهادهاي اجتماعي، حوالي قرن هفدهم (زمان)، اروپا (مكان) و نفوذ و گسترش از اروپا به ساير نقاط و آغاز ويژگي جهاني شدن) اشاره ميكند. گيدنز اين ويژگيها را براي مدرنيتهي آغازين بر ميشمارد، در حالي كه معتقد است مدرنيتهي فعلي داراي ويژگيهايي است مضاعف و يا فراتر از آنچه كه در ابتدا داشت. گيدنز اگرچه با ديدگاههاي ليوتار و تعابيري همانند پست مدرنيته، پست مدرنيسم، پساصنعتي، جامعهي پساسرمايهداري كه عمده ويژگي آن فقدان روايتهاي كلان و عدم امكان تدوين دانش نظاممند در بارهي سازمانهاي اجتماعي است، موافق نيست اما منكر قرار گرفتن در عصري جديد كه دورهي گذار است نميباشد؛ دورهيي كه عدهيي از آن به عنوان جامعهي اطلاعاتي ياد ميكنند. به عبارتي اگر دورهي پيشين مدرنيته متمركز بر توليدكالاهاي عادي بود اينك تمركز معطوف به توليداطلاعات شده است. گيدنز ابداع تعابيري بمانند پست مدرنيته را براي تحليل شرايط فعلي نه تنها كافي نميداند كه معتقد است تعابيري اين چنيني به گمراهي و پيچيدهتر شدن درك شرايط ميانجامد. او به درستي اشاره ميكند كه اعتقاد به عدم امكان دستيابي به دانشي نظاممند دربارهي سازمانهاي اجتماعي ناشي از احساسي است كه خود ريشه در عدم درك درست و كامل از حوادث و وقايع دارد. گيدنز اعتقادي به دوران پست مدرنيته ندارد بلكه معتقد است كه امروز بيش از هر زماني پيامدهاي مدرنيته راديكاليزه ميشود. البته او به بعضي از صور نظم جديد كه در فراسوي مدرنيته قرار دارد و ميتوان آنها را پست مدرن ناميد اذعان دارد، اما اين صور را متمايز و متفاوت با آن چيزهايي ميداند كه خيليها امروز آن را پست مدرن می نامند . گيدنز بدون اشاره به ليوتار، خاستگاه انديشهي وي و طرفدارانش را آن چيزي ميداند كه تفسير ناپيوسته از تكامل اجتماعي مدرن ميخواندش. او پيدايي وجوه جديد و منحصر به فردي از نظم و نهادهاي اجتماعي كه هيچ گونه ريشهيي در گذشته ندارند را سبب پيدايي اين بينش ميداند، بنابراين خواستار درك صحيح از ماهيت اين نظم و نهادهاي جديد است. او براي به دست دادن چنين دركي اصطلاح «عدم استمرار» را مطرح ميكند. البته تاكيد ميكند كه اصطلاح مورد نظر او ارتباطي به ماترياليسم تاريخي و برداشتي كه ماركسيستها از اين اصطلاح در قرائتهاي خود از آرأ ماركس دارند، ندارد. او قصد خصيصهيابي براي تاريخ را ندارد بلكه معتقد است كه تاريخ در روند تكامل خود دچار گسستهايي شده است و اين عدم استمرار در دورهي مدرن بيشتر از ساير دورهها وجود داشته است. اين افزوني به علت عميقتر بودن دگرگونيها و تحولات مضمر در مدرنيته ميباشد. تحولات در دو وجه برون گستر و درون گستر صورت گرفته است. دگرگونيهاي برون گستر به ايجاد و تثبيت شكل يا اشكالي از ارتباط متقابل اجتماعي كه ظرف يا عرصهي عظيم و گسترهي پهناور جهان را ميسازند منجر شده است و دگرگونيهاي درون گستر در خدمت اصلاح و تعديل برخي از خصوصيترين و شخصيترين ويژگيهاي هستي يا حيات روزهمرهي ما عمل كردهاند. گيدنز به قطع كامل پيوستگي و استمرار ميان سنتي و مدرن راي نميدهد و ميگويد اين دو هنوز از آرايهها و پيرايههاي خود دور نشدهاند و هنوز ميتوان از محتوا و مضمونشان سراغ گرفت. اما مساله اين است كه تغيير و تحولات صورت گرفته طي سه چهار قرن اخير آنقدر زياد بوده كه دانش ما در بارهي دورانهاي گذار پيشين كمك چنداني به تبيين و تفسير آن نميكند. گیدنز خصلت ناپيوستگي و عدم استمرار براي مدرنيته قايل است اما به گفتهي وي از آنجا كه براي مدتهاي طولاني مكتب تطورگرايي يا تحول گرايي (تكامل گرايي) بر ذهن و انديشهي بشر حاكم بوده است سبب گرديده تا درك صحيحي از خصلت ناپيوستگي مدرنيته وجود نداشته باشد. اگرچه در تئوري ماركس بر اهميت گذارههاي ناپيوسته تاكيد شده است اما اين گزارهاي ناپيوسته در مجموع تحت هدايت و كنترل اصول و قواعدي كلي و عام هستند . گيدنز به خط داستاني مورد اعتقاد مكتب تكاملگرايي وقعي نمينهد و ساختار شكني از اين خط داستاني را براي درك مدرنيته و تحليل آن ضروري ميداند. او اين ساختارشكني را ضروري ميداند تا تاريخ به مثابهي يك وحدت، يك كل منسجم و به هم پيوسته يا منعكس كنندهي برخي اصول واحد و متحد كنندهي سازمانها، تشكيلات و تحولات و دگرگونيها تلقي نشود اما در عين حال جايي نيز براي هرج و مرج و آشفتگي قايل نيست. چه بسا كه مقاطع محدود و معين را بتوان خصيصهيابي كرد و ماهيتش را مشخص كرد و تعميم داد . گيدنز براي اين عدم استمرار؛ عدم استمراري كه نهادهاي اجتماعي مدرن را از نظمهاي اجتماعي سنتي جدا ميكند چند شاخص برميشمرد: نخستين شاخص عدم استمرار، گامهاي تند و سريع تحول و دگرگوني است. اين گامهاي تند توسط مدرنيته به حركت در آمده است. ميزان شتاب گامها، قابل مقايسه با هيچ دورهيي نيست .اين شتاب در همهي ابعاد به چشم ميخورد؛ اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگي... اما در بعد تكنولوژي سرعت خيره كنندهتري دارد . حوزهي تحول و دگرگوني دومين شاخصهي عدم استمرار است. اين شاخصه در اثر برقراري تماس و ارتباط متقابل ميان نواحي و مناطق مختلف جهان برجسته شده است . سرشت يا ماهيت ذاتي و دروني نهادهاي مدرن شاخصهي سوم عدم استمرار مدرنيته است . اگر چه برخي اشكال اجتماعي مدرن پيوستگي ظاهري با اشكال مشابه خود در دوران پيشامدرن دارند، مانند شهرها،اما پديدههايي مانند نظام سياسي دولت - ملت و وابستگي نظام توليد به منابعي مانند ذخاير زيرزميني دريايي و امكانات فضاي خارج از جو پديدههايي انحصارا" مدرن ميباشند كه مشابهي در گذشته ندارند. گيدنز در ادامهي نوشتار خود دربارهي سرشت مدرنيته به بحث امنيت در برابر خطر، و اعتماد در برابر ريسك ميپردازد. وي معتقد است كه مدرنيته همچون تيغ دولبهيي است كه يك سوي آن گسترش فرصتها و موقعيتها براي همهي انسانها براي بهرهمندي از حياتي مطمئن، امن و جبران كننده به مدد تكامل نهادهاي اجتماعي مدرن و گسترش جهاني آنها است. اما سوي ديگر آن داراي وجه تاريك و غمانگيزي است كه راه به خطر و ريسك ميبرد . گيدنز نظريات ماركس، دوركيم، و وبر را به عنوان بنيانگذراران و آبأ كلاسيك جامعهشناسي مورد بررسي قرار ميدهد. اين هر سه فيلسوف و جامعهشناس «وجه فرصت، امكانات و موقعيت» مدرنيته را مورد تاكيد قرار ميدهند. ماركس و دوركيم معتقد بودند كه امكانات و فرصتهاي پيش روي انسان عصر مدرن بسيار بيشتر از هر دورهيي است و اين از امتيازات برجستهي مدرنيته ميباشد. اگرچه ماركس تضادها و تفرقهها و فاصلهي عظيم ميان گروهها و طبقات را حاصل نظام سرمايهداري يعني موتور محركهي مدرنيته ميدانست اما به ظهور نظام اجتماعي عادلانهتر و انسانيتر اميدوار بود. دوركيم نظم مدرنيته را حاصل صنعتي شدن و صنعتگرايي ميدانست نه نظام سرمايهداري، آنچنانكه ماركس عقيده داشت و گسترش صنعت گرايي را موجب استقرار حيات اجتماعي متوازن و هماهنگ ميدانست. اما وبر ديدگاه بدبينانهتري داشت. او دنياي مدرن را سرشار از تناقض ميديد كه بوروكراسي تنها عامل استقرار نظم در آن به شمار ميرفت كه خود موجب درهم شكستن و نابودي خلاقيتها و استقلال فردي گرديده بود. سه متفكر در زماني ميزيستند كه پيامدهاي منفي مدرنيته، مدرنيتهي آغازين بيش از هر چيز متوجه انسانها بود. هم از اين رو آنان هيچ يك نتوانستند عواقب مخرب افزايش و تشديد توليد را بر روي زيست بوم خود پيش بيني كنند. گيدنز دومين وجه تاريك و غمانگيز را امكانات توتاليتري تعبيه شده در پارامترهاي آن ميداند. ظاهراً بنيانگذاران جامعهشناسي (ماركس، دوركيم، وبر) استبداد و خودكامگي را مربوط به دوران ماقبل مدرن ميدانستند در حالي كه ظهور فاشيسم، نازيسم، استالينيسم و ديگر مقاطع حساس تاريخ قرن بيستم پرده از امكانات توتاليتري قرار گرفته در چارچوب پارامترهاي نهادين مدرنيته برميدارد. به نظر گيدنز چنين توتاليتاريسمي مهيبتر و هولناكتر از استبداد پيشامدرن است چرا كه امكانات سياسي، نظامي، ايدئولوژيك در شكلي متمركزتر در دست صاحبان قدرت است. سومين نمونه از وجه تاريك مدرنيته به نظر گيدنز تكامل قدرت نظامي است؛ امري كه هيچيك از سه جامعه شناس مورد نظر به آن اشاره و تاكيد چنداني نداشتند . ماركس نظم سرمايهداري را منشاي تضادها و فاصلهي طبقاتي ميدانست كه با طي فرآيندي متكي به زمان فاصلهها از ميان رفت و تضادها برطرف ميشد.، دوركيم عامل نظم را به صنعتي شدن نسبت ميداد و صنعتگرايي را مبناي جامعهشناسي خود قرار داد. وبر اگر چه بيش از دوركيم و ماركس به نقش قدرت نظامي توجه كرد اما توجه او معطوف به گذشتهي بود و تاكيد او در دوران مدرن متوجه حصول عقلانيت و بوروكراتيزه شدن بود. گيدنز «صنعتي شدن جنگ» را وجه تاريك مدرنيته در قرن حاضر ميداند. عدم تحليل اين مساله در جامعه شناسي حكايت از وجود اين ديدگاه كه نظم مدرنيته معطوف به صلح و مسالمت است دارد، در حالي كه قرن بيستم قرن جنگ بوده است با شمار متعددي از مداخلات و درگيريهاي جدي نظامي و شمار انبوهي كشته بالغ بر صد ميليون نفر. گيدنز معتقد است كه براي رفع و يا كاهش خطرات و ترس و دلهرهي آكنده با زندگي مدرن، بايد دربارهي سرشت دو دم مدرنيته تحليلي نهادين ارائه داد و در اين مسير بايد به محدوديتهاي جامعهشناسي كلاسيك توجه داشت. گيدنز براي ارائهي تحليلي نهادين از مدرنيته كه سرشت و ماهيت دو دم مدرنيته را بنماياند به سراغ سه برداشت نسبتاً عام و مشتركي ميرود كه هر سه، از نظريهي اجتماعي كلاسيك در جامعهشناسي الهام گرفتهاند. نخستين رويكرد برداشتي است ناظر به شناخت و تشخيص عوامل و پارامترهاي نهادين از مدرنيته. عمده كساني كه در اين باره اظهارنظر كردهاند و آرايشان الهام گرفته از ماركس، دوركيم و وبر است، پويايي و تحرك همه جانبهي تحول و دگرگوني را از ويژگيهاي برجسته و انحصاري مدرنيته ميدانند. عدهيي به تاثير از ماركس و خود ماركس، موتور حركت ساز و پويايي آفرين مدرنيته را سرمايهداري ميدانند، كه توليد را از سطح بازارهاي محلي به بازارهاي ملي و بينالمللي گسترش داده است و دگرگوني معنايي مهمي كه در اين ميان پيدا شده است تبديل كار انساني به كالا ميباشد. دود شدن و به هوا رفتن هر آنچه سخت و استوار است و بنا نهاده شدن دوبارهيِ استوارهيي ديگر، ميسر نيست جز به مدد چرخهي سرمايهگذاري - سود - سرمايهگذاري. گرايش كلي نرخ نزولي سود، اين چرخه را به طور مرتب به حركت واميدارد و دامنهي تحريكش را گستردهتر ميكند. همانگونه كه اشاره شد تفاسيري اينچنيني، با تاكيد بر نقش محوري سرمايه، متاثر از ديدگاههاي ماركس بود. در حالي كه دوركيم و وبر مولفههاي ديگري را مورد تاكيد قرار دادند. دوركيم توجهاش را نه معطوف رقابت سرمايهدارانه كه متوجه تاثيرات نظام صنعتي و صنعتگرايي كرد. وي عناصر مورد تاكيد ماركس را حاشيهيي و موقت تلقي مينمود و دگرگوني و تحول سريع زندگي مدرن را ناشي از محركها و انگيزههايي ميدانست كه تقسيم كار پيچيده و مطابقت دادن توليد با نيازهاي انسانها، از طريق استثمار و بهرهبرداري صنعتي از طبيعت ناشي ميشود. تاكيد دوركيم، بر نظم صنعتي بود نه نظم سرمايهداري. وبر اگرچه بمانند ماركس از نظام سرمايهداري صحبت ميكند و اشارهيي به نظم صنعتي ندارد، اما ويژگيهايي را كه براي نظام سرمايهداري برميشمارد، آراي او را به دوركيم نزديكتر ميسازد و بين او و ماركس فاصله ايحاد ميكند. او نيز به كالايي شدن كار دستمزدي اشاره دارد، اما تاكيد او به عقلاني شدنِ فرآيند تكنولوژي و تشكيلات مربوط به فعاليتهاي انساني است، كه سنگ بناي شكلگيري بوروكراسي را تشكيل ميدهد. وبر تاكيد ويژهيي بر بوروكراسي دارد كه موجب ايجاد نظم و در عين حال درهم شكستن و نابودي خلاقيتها و استقلال فردي شده است . اما گيدنز معتقد است كه اين ويژگيها انحصاري و صرف نيستند و مدرنيته در سطح نهادها، يك جريان چند وجهي است كه هر يك از عناصر نامبرده شده در بالا به سهم خود نقش معيني ايفا ميكنند. دومين رويكرد، به نقطهي كانوني تحليل جامعهشناسي ميپردازد؛ يعني به مفهوم جامعه. گيدنز با در نظر گرفتن مفهوم «نظام مستقلي از روابط اجتماعي» براي جامعه به سراغ دومين رويكرد ميرود و مفهوم به هم پيوستگي اجتماعي را مد نظر قرار نميدهد. مفهوم جامعه در آموزههاي دوركيم و ديدگاههاي متاثر از او محدود شده است به اين معنا كه، جامعه به مثابهي وجود برتر، - ابرهستي - است كه اعضاي جامعه در مقابل آن واكنشي از سرترس آميخته با احترام از خود نشان ميدهند. گيدنز براي تبيين دومين رويكرد، جوانب احتياط را در بارهي مفهوم جامعه مراعات ميكند و براي اين احتياط كاري دو دليل ارائه ميكند: دليل نخست به ارادهي نويسندگاني برميگردد كه جامعهشناسي را به مثابهي مطالعه و بررسي جوامع ميدانند. اينان در ذهن و گفتار، جوامع وابسته و ملازم با مدرنيته را در نظر دارند؛ حتي اگر به صراحت به اين امر اشاره نكنند. بديهي است كه شاخصترين ويژگي اين جوامع همان دولتهاي ملي يا دولت ملتها است. دولت - ملت عبارت از نوعي جماعت اجتماعي است كه به نحوي بارز و زيربنايي با دولتهاي ماقبل مدرن تفاوت دارد. دليل دوم او برميگردد به تفاسير نظري معيني كه به «معضل نظم» اشاره دارند. مهمترين اين تفاسير نظري از سوي تالكوت پارسونز ارائه شده است كه حل معضل نظم را مسالهي محوري در تفسير «بسته بودن» يا «به هم پيوستگي» نظامهاي اجتماعي برميشمارد. به هم پيوستگي، همان چيزي است كه تقابل همه در برابر همه را در اثر تقسيم بنديها و تضاد منافع از ميان ميبرد. گيدنز كاركرد نظم را در ايجاد به هم پيوستگي براي رفع تقابلها و تضادها نميداند. او ميگويد كه كاركرد نظامهاي اجتماعي، در مقيد ساختن زمان و مكان بايد باز تدوين شود. او به هم پيوستگي را مسالهي اصلي نظامهاي اجتماعي مدرن نميداند چرا كه جوامع مدرن (دولت - ملت ها) از طريق پيوندها و ارتباطاتي خاص چنان درهم ادغام و بافته شدهاند كه هيچ يك از جوامع ماقبل مدرن چنين قيود و حصارهايي نداشتهاند. در حالي كه جوامع مدرن؛ جوامعي ارضي و داراي قلمرو معين هستند. جوامع كشاورزي و شكارگر ماقبل مدرن در يكديگر محو و مستحيل ميشدند. اگرچه تمدنهاي مبتني بر نظامهاي زراعي و كشاورزي داراي مرزهايي بودند (مرز در معناي مورد نظر جغرافي دانان)، اما سطح فاصله گذاري زمان - مكان در جوامع مدرن حتي از جوامع و تمدنهاي كشاورزي پيشرفتهتر است. گيدنز ميخواهد توجه خواننده را به اين نكته جلب كند كه زمان و مكان براي مشخص شدن برخي از ويژگيهاي اساسي مدرنيته توسط نهادهاي مدرن به كار گرفته شدهاند سومين رويكرد به پيوندها و روابط بين دانش جامعه شناسي و آن دسته از ويژگيهاي مدرنيته كه اين دانش به آنها اشاره دارد اختصاص دارد. در اين رويكرد جامعه شناسي به مثابهي فرآيند توليد دانش يا شناخت زندگي اجتماعي مدرن است كه ميتوان از آن براي پيش بيني اجتماع و نظارت بر آن استفاده كرد. همين مضمون، روايتهايي ايجاد كرده است. يكي از اين روايتها دانش جامعهشناسي را به مثابهي علوم فيزيكي ميگيرد. همانگونه كه علوم فيزيكي ميتوانند در قلمرو طبيعت نظارت داشته باشند دانش جامعه شناسي نيز چنين امكاني را فراهم ميسازد. اين امكان چيزي نيست جز غايتشناسي. اما عدهيي ديگر از نويسندگان؛ آن دسته كه متاثر از آراي ماركس هستند و شايد خود ماركس (ماركس مورد نظر برخي تفاسير) چنين قابليتي براي علوم اجتماعي قائل نيستند و اين قابليت را به تاريخ نسبت ميدهند؛ «استفاده از تاريخ براي ايجاد تاريخ». علوم اجتماعي حداكثر اين امكان را فراهم ميكند كه از طريق خود فهميها و خوديافتنها موضوعات فاقد روح و نامفيد را ارزيابي و پالايش نمود. گيدنز اين ديدگاه كه علوم اجتماعي بتواند با توليد دانش و شناخت بر نهادهاي اجتماعي اعمال نظارت كند را ديدگاهي پيچيده اما غيرجامع و نامناسب ميداند. برعكس معتقد است كه اعمال واكنشهاي انسانها در شرايط مدرنيته و رابطهي آن با جامعه شناسي بايد در چارچوب نوعي هرمنوتيك دوگانه فهم شود. گيدنز چندان در اين باره توضيح نميدهد اما اشاره ميكند مفاهيم و برداشتهاي جامعه شناختي، كه علوم و دانش بر شمردنش شايد فقط يك ادعا باشد به سادگي قابل انتقال نيست خواه توسط پيشنهاد دهندگان، خواه توسط بكارگيرندگان (گروهها و سازمانهاي دولتي) و اين همان هرمنوتيك دوگانه است كه بايد به آن توجه شود. اما عليرغم احتمال وجود همين دريافت دوگانه، از تاثيرات عملي علوم اجتماعي نميتوان چشمپوشي كرد. همين تاثيرات در آنچه مدرنيته خوانده ميشود سهيمند. گيدنز پس از ذكر خلاصهي نظريات آبأ جامعهشناسي كلاسيك (ماركس، دوركيم، وبر) از دنبال كردن ديدگاهها و چشماندازهاي موجود جامعه شناختي در هر يك از موارد فوقالذكر دست برميدارد تا به گفتهي وي به گونهيي مناسب بتوان ماهيت مدرنيته را درك كرد. او براي شرح و درك ماهيت مدرنيته ضمن آنكه در پذيرش پويايي ماهيت مدرنيته با آبأ كلاسيك جامعهشناسي و ساير نويسندگان توافق دارد، اما منابع اين پويايي را نه سرمايهداري ، صنعت گرايي و يا بوروكراسي هيچيك نميداند. او سه عامل در اين باره برميشمرد و پويايي و ديناميسم مدرنيته را به آنها نسبت ميدهد: الف) جدايي و تفكيك زمان و مكان و باز تركيب يا به هم آمدن مجدد آنها در اشكالي كه امكان منطقهيابي دقيق زماني - مكاني حيات اجتماعي را ميسر ميسازند. ب) جابهجايي و كنار زدن نظامهاي اجتماعي (پديدهيي كه پيوند نزديكي با عوامل دخيل در تفكيك زماني - مكاني دارند) ج) دستهبندي ، نظمدهي يا سامان دهي بازتابي و تجديد سامان دهي روابط اجتماعي با عنايت به درون دادههاي دانش كه بر اعمال و كنشهاي افراد و گروهها تاثير ميگذارند. در مقالهيي كه مورد بررسي نگارنده قرار گرفته است گيدنز فقط به شرح اولين عامل پرداخته است و شرح دو مورد بعدي را به جايي ديگر حواله داده است. از اين رو آنچه در پي ميآيد تشريح ديدگاه گيدنز در جدايي و تفكيك زمان و مكان در مدرنيته (عامل اول) است. او ابتدا اشارهيي به زمان و مكان در ماقبل مدرنيته ميكند. در ماقبل مدرن، زمان و مكان به نحو غيرقابل تفكيكي بر هم منطبق بودند. محاسبهي زمان همانند اختراع خط مربوط به جوامع كشاورزي است. محاسبهي زمان با مكان در ارتباط بود؛ محاسبهيي غير دقيق و متغير. محاسبهي زمان با شاخصهاي اجتماعي - مكاني و رخدادهاي منظم طبيعي امكانپذير بود. همين ارتباط عدم يكنواختي و آشفتگي زماني را نه تنها در ميان ممالك گوناگون و دو سوي مرزها سبب ميشد كه در نقاط مختلف يك سرزمين نيز اختلاف زماني وجود داشت. اختراع ساعت مكانيكي كه سابقهي آن به اواخر قرن هيحدهم برميگردد به تفكيك زمان از مكان كمك كرد. اين تفكيك كه هنوز در سطح سازمانهاي اجتماعيِ زمان صورت نگرفته بود مصادف شد با گسترش مدرنيته. تقويمها در سطح جهان يكدست و استاندارد شد و امروز شاهد به كارگيري سيستم زماني واحد هستيم .اگر چه بسياري از كشورها سال نوهاي مختلف دارند اما همگي از چارچوب زمانيابي واحد پيروي ميكنند. تفكيك زمان يابي از مكان يعني هماهنگي زمان به هماهنگي مكان انجاميد. گيدنز براي تشريح اين ايدهي خود به توضيح بيشتر مكان ميپردازد ميگويد كه مكان را در بهترين حالت ميتوان به كمك مفهوم محل يا منطقه، مفهوم پردازي نمود. اين مفهوم به مجموعهها، اوضاع، شرايط و محيطهاي مادي فعاليت اجتماعي مستقر در مناطق جغرافيايي اشاره دارد. سخن گيدنز اين است كه اگر در پيشامدرن زمان خود در احاطهي مكان قرار داشت مكان؛ خود محصور حضور بود. حضور چه چيز؟ حضور اوضاع و شرايط جغرافيايي مادي، فعاليتهاي نهادهاي اجتماعي و نيروهاي بومي. اما مدرنيته سلطهي حضور را از سر مكان برميدارد و مكان نه تنها تحت تاثير نيروهاي حاضر كه نيروهاي «غايب» كه از نظر مكاني از هر گونه شرايط و موقعيت مسلم كنش متقابل روياروي دور هستند قرار می گیرد . بنابر اين ساختار محل و منطقه تنها توسط نيروهاي حاضر شكل نميگيرد كه نيروهاي غايب و مرئي نيز در اين ميان سازنده هستند. اگر جداسازي زمان از مكان با ظهور شيوهها و وسايل يكنواخت سنجش امكانپذير شد، اما جداسازي فضا و فاصله از مكان به طرق ديگر ميسر گرديد. گيدنز در اين باره به دو دسته عامل اشاره ميكند: يك دسته عواملي كه امكان بازنمايي فضا را بدون ارجاع به يك منطقهي ممتاز فراهم ميكنند و دستهي دوم عواملي كه امكان جايگزيني واحدهاي مكاني مختلف را فراهم ميسازند. مبناي ضروري اين دسته عوامل را كشف مناطق دور و پرت توسط جهانگردان مهيا نمود. نقشه برداري و مساحي از كرهي زمين، فضا را مستقل از هر گونه مكان يا منطقهي خاص تثبيت نمود. جدايي فضا از زمان نيز يك تكامل غيرخطي نيست كه امكان برگشت در آن وجود نداشته باشد، بلكه همانند ساير جريانهاي تكاملي ويژگي ديالكتيكي دارد كه ميتواند خصوصيات مخالف و مغاير را نيز برانگيزد. درهم آميختگي مجدد زمان و فضا در فعاليتهاي اجتماعي نمونهيي از برانگيختن مغاير طي جريان تكاملي است. گيدنز براي مثال به برنامهي زماني قطارها اشاره ميكند كه در عين تنظيم زماني - مكاني ورود و خروج قطارها، هماهنگي آنها با مسافران و البته بار و اثاثيه شان را نيز سبب ميشود. گيدنز پس از شرح جدايي زمان از مكان درصدد پاسخ به اين پرسش برميآيد كه چرا اين جدايي براي پويايي مفرط مدرنيته حياتي و تعيين كننده است. وي سه شرط اصلي و در واقع حاصل و برآيند براي اين جداسازي ذكر ميكند. نخست اينكه جداسازي تكوين پيوندها و روابط اجتماعي در بستر حضور را بر هم ميزند. به عبارتي جداسازي ضمن هماهنگ كردن زمان و مكان آن را از انحصار موانع و محظورات و دامنهي محدود فعاليتهاي نيروهاي محلي خارج ميكند. دوم اينكه تفكيك مذكور سبب پيوند دادن سطوح محلي و جهاني از طريق سازمانهاي اجتماعي ميشود. سازمانهاي اجتماعي از قبيل دولت و نهادهاي مدرن، اگرچه از طريق بوروكراسي، يك نوع نظم ايستايي ايجاد ميكنند اما در عين حال واجد پويايي و تحرك نيز هستند كه در جوامع پيشامدرن به هيچوجه ديده نميشود. سوم اينكه تفكيك زمان از مكان تاريخمندي را سبب شده است كه ويژگي جدايي ناپذير مدرنيته است. تاريخ مندي، گذشته را از حال و حال را از آينده جدا ميكند و اين جداسازي در ساختن آينده كمك ميكند. به عقيدهي گيدنز، گذشته؛ گذشتهيي همگون و واحد بوده است، اگر چه تفاسير متعدد از آن صورت بگيرد. همين گذشتهي همگون در همآميزي مجدد زمان و فضا را فراهم ميكند تا چارچوب اصيل جهاني - تاريخي براي كنش و تجربه ايجاد شود. |
آماج نگاه
طیف آماج نگاهت مایه آغازمن
گوشه چشم سیاهت بسترپروازمن
هستی من زخم کمتر زن به بال زندگی
پرگشابا سوزوآهت چون توی شهبازمن
آسمان دست نوازش میگذاردبردلم
یاکه شوری می زند دل دردل نوسازمن
ناله کردم،سوختم،روحم بیرون شدازقفس
دم به دم می آید ازاین سوختن آوازمن
قبله ام،آب حیاتم،زندگی ام،راحتم
ده نجاتم زین کشاکش دلبر همرازمن
رقص گیسو بادبان کشتی اندیشه ام
گریه ات دریا دوچشمت فانوس ره ساز من
دانشیار
نقادانه بیندیش...

در دنیای متلاطم و پر از چالش امروز که حق و باطل، درست و غلط ، حقیقت و دروغ سخت به هم آمیختهاند، داشتن حس مهارت تشخیص آنها از یکدیگر رمز موفقیت در زندگی است، ذهن نقاد هر چیزی را به راحتی نمیپذیرد و یا رد نمیکند بلکه ابتدا در مورد آن موضوع سوال و استدلال میکند، سپس میپذیرد یا رد میکند.
داشتن تفکر نقادانه به ما کمک میکند تا هنگام تصمیمگیری، مسئله را از جوانب مختلف، خوب بررسی و نقد کنیم، زیرا تفکر نقادانه بر پایهی پرسیدن، کسب اطلاعات و استدلال قرار دارد و از تعصب و خودرأیی به دور میباشد.
کسانی که فریب دیگران را میخورند، یا به راحتی جذب گروهها و افراد و مواد مخدر میشوند، یاد نگرفتهاند که سوال کنند و به عاقبت کار فکر کنند، برای مثال یک نوجوان دارای تفکرنقاد هنگام دعوت از او به جایی و یا مجلسی میپرسد:کی؟ کجا؟ با چه کسی؟ چرا؟ چه مدت؟
تفکر نقاد یکی از مهارتهای زندگی است که خود زمینهساز مهارت تصمیمگیری و حل مسئله است، به یاد داشته باشیم که تفکر نقاد با انتقاد فرق دارد، چرا که هدف از انتقاد، ایراد گرفتن است ولی تفکر نقاد، نقد و بررسی همهی جوانب، نقاط مثبت و منفی موضوع و مقایسهی آنها با یکدیگر است، برای این که بتوانیم تصمیمی درستتر و منطقیتر بگیریم.
اگر هر کس با تفکر در خود، بتواند به نقد و بررسی و کنکاش مسایل پیش آمدهاش بپردازد، در مییابد که کلید گشایش هر قفلی و مشکلی نزد خود اوست و بیجهت آن را در نزد دیگران میجوید.
اصول تفکر نقادانه
1- پرسشگری: پرسیدن سوالات مناسب از خود و دیگران برای فهمیدن دقیقتر مطلب یا مسئله مطرح شده.
2- اطلاعات: جمعآوری اطلاعات از منابع مختلف دربارهی مطلب یا مسئله مطرح شده.
3- ارزیابی: بررسی و ارزیابی اطلاعات جمعآوری شده دربارهی مطلب یا مسئله ی مطرح شده و ارزش گذاری آنها.
4- نتیجهگیری: در نظر گرفتن و انتخاب بهترین و صحیحترین مفهوم یا راه حل برای مطلب یا مسئله مطرح شده.
ویژگیهای افرادی که دارای تفکر نقادانه هستند
1- روحیهی پرسشگری دارند.
2- خود نقد پذیرند.
3- داوری و قضاوت آنها به دور از تعصب و لجبازی است.
4- هر چیزی را به سادگی و بدون تفکر، نه میپذیرند و نه رد میکنند.
5- از منابع مختلف اطلاعات مناسب و دقیقی دربارهی موضوع مورد نقد، به دست میآورند.
6- نسبت به مسایل دید وسیع و دقیقی دارند.
7- به جنبههای مثبت و منفی مسئله توجه داشته و یکسونگر نیستند.
8- قدرت تجزیه و تحلیل و استنتاج موضوعات مختلف را دارند.
9- با ذهن باز و متفکرانه نسبت به مسایل اظهارنظر میکنند.
10- معمولاً قدرت تشخیص درست از نادرست را دارند.
11- گویندهای متفکر و منطقی و شنوندهای فعال هستند.
12- در حین این که کل موضوع را در نظر میگیرند، به جزئیات نیز توجه میکنند.
13- به این مسئله واقفند که ممکن است حرف یا راه حل دیگران یا خودشان همیشه درست نباشد.
14- چون به عاقبت کار میاندیشند، معمولاً فریب وعدههای دیگران را نمیخورند.
15- معمولاً به راحتی جذب گروهها و افراد نمیشوند.
راهکارهای پرورش تفکر نقادانه:
1- نسبت به پدیدههای اطرافمان، حساسیت و دقت بیشتری داشته باشیم.
2- دیدهها، شنیدهها و مطالعهی خود را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم و به سادگی آنها را نپذیریم و رد نکنیم.
3- درباره ی هر موضوعی با سوالات مناسب و مرتبط ، اطلاعات بیشتری به دست آوریم.
4- مسایل، معمولاً راهحلهای متفاوتی دارند، تحمیل راه حل خود، یا تحمل راه حل دیگران به عنوان یک راه حل قطعی، منطقی به نظر نمیآید.
5- دربارهی مسایل پیش آمده، فکر کنیم و دچار احساسات و هیچانهای شدید و کاذب نشویم و از قضاوت عجولانه، تعصب و خودرایی دربارهی موضوعات مورد بحث اکیداً بپرهیزیم.
6- قبل از پاسخگوی به مسایل، فکر کرده سپس تصمیمگیری و عمل نماییم.
7- مشوق خوبی برای مسئولانه فکر کردن خود و دیگران به خصوص کودکان باشیم.
8- از عقاید و نظرات خود دفاع معقولانه و منطقی کرده و زود تسلیم نشویم.
9- به دیگران اجازهی بحث و اظهارنظر دربارهی موضوعات مختلف را بدهیم.
10- جلسات گفتگو دربارهی مسایل اجتماعی و یا روزمره در خانواده و مدرسه ترتیب داده و همه را به شرکت فعالانه در این جلسات تشویق کنیم.
11- برای رشد تفکر نقادانه در کودکان و نوجوانان مطالعه ی زندگینامه ی افراد نقاد مفید و موثر میباشد.
12- فرآیند تفکر کودکان و نوجوانان را بررسی و ارزیابی کنیم و در صورت نیاز از راهنمایی آنان دریغ نورزیم.
13- به هر سوالی به راحتی پاسخ نگوییم بلکه با سوال کردن مناسب، مخاطب را در رسیدن به پاسخ کمک نماییم.
14- در جلسات بحث و تبادل افکار از برچسب زدن، دستوردادن، سرزنش، نصیحت، قضاوت و مسخره کردن فکر دیگران اکیداً پرهیز نماییم.
15- با برقراری امنیت و آرامش روانی و عاطفی و احترام به عقاید و نظرات کودکان و نوجوانان آنان را به شرکت در بحث و بیان اظهار نظر ترغیب و تشویق نماییم.
16- با طرح سوالات مناسب دربارهی موضوعات مختلف در خانه و مدرسه نظرات دیگران را جویا شده و آنها را نیز در بحث و گفتگو شرکت دهیم.
17- با دقت و حوصله به نظرات دیگران در خانه و مدرسه گوش کنیم تا بتوانیم با سوالات مناسب آنها را برای نتیجهگیری صحیحتر راهنمایی کنیم.
18- در صورت عدم مشارکت دیگران در بحث، شاید آنها موضوع را درک نکردهاند، بیشتر توضیح دهیم تا بتوانند حضور فعالتری داشته باشند.
19- در مقابل سوالی که از ما میکنند، پاسخ از قبل تعیین شدهای نداشته باشیم، تا بهتر بتوانیم به نقد و بررسی ، تجزیه و تحلیل موضوع بپردازیم.
حادثه پانزدهم عقرب در بغلان یکی از مرموزترین حوادث اخیر در کشور می باشد. در این حادثه سید مصطفی کاظمی، رییس کمیسیون اقتصاد ملی مجلس نمایندگان افغانستان با پنج تن از همکاران، پنج تن محافظان و تعداد کثیری از مردم بی گناه ولایت بغلان به شیوه نامعلومی به شهادت رسیدند. این حادثه زمانی واقع شد که به گفته آقای محمد یونس قانونی، رییس مجلس نمایندگان کشور، اعضای کیمسیون اقتصاد ملی مجلس نمایندگان طی یک ماموریت رسمی، به خاطر بازدید از فابریکه صنایع قند به ولایت بغلان رفته بوده اند.
در این خصوص به اساس گفته های شاهدان عینی دو نوع شایعه وجود دارد، یکی اینکه این حادثه یک حمله انتحاری بوده است، اما شایعه دوم حکایتگر این است که این حادثه به واسطه انفجار ماین کارگذاری شده به وقوع پیوسته است.
نوعیت حادثه این نکته را می رساند که توطئه و دسیسه کلان و سازمان شده ای در کار بوده است، پرسش عمده ای که طی چند روز پی هم از طرف مردم مطرح می شوند، این است که علت و عامل این حادثه چه چیز و چه کسی بوده می تواند؟
قبل از این مسؤولیت حوادث مشابه انتحاری و ماین گذاری را به دوش طالبان و حامیان خارجی آنها می گذاشتند، گرچه آقای حضرت صبغت الله مجددی رییس مجلس بزرگان در سخنان روز چهار شنبه در جلسه مشترک هر دو مجلس که به همین مناسبت تدویر شده بود به صراحت مسؤولیت را به دوش آی اس آی پاکستان گذاشت.اما این بار طالبان مسؤولیت این حادثه را نپذیرفته، به شدت رد کرده اند و از طرفی حادثه بغلان در حالی به وقوع می پیوندد که قربانیان آن شش تن اعضای هیات مجلس نمایندگان و تعدادی از مردم ملکی می باشند و در میان آنها نه تنها مقامات عالی رتبه حکومت محلی نیستند که حتی ماموران پایین رتبه امنیتی و پولیس نیز در محل موجود نبوده اند. همچنان از اوایل سال جاری به این سو کش و گیرهایی میان حکومت و مجلس نمایندگان به موجود می باشد که در این حادثه قربانیان حادثه اعضای برجسته این مجلس می باشند.
از جانب دیگر سید مصطفی کاظمی علاوه از اینکه یکی از سیاستمداران منتقد برنامه های سیاسی اقتصادی حکومت فعلی بود، یکی از مؤسسان جبهه متحد ملی، رییس کمیته سیاسی و سخنگوی این جبهه نیز بود. جبهه متحد ملی که متشکل از رهبران جهادی، خانواده شاهی، فعالان احزاب کمونیستی سابق و جناح های قدرتمند مختلف کشور است، اپوزیسیون مستحکم و استوار حکومت آقای کرزی به حساب می آید. این نکته شایان ذکر است که در زمان اعلان موجودیت این جبهه آقای کرزی ناخشنودی اش را به صراحت لهجه بیان داشت و این جبهه را متهم به حمایت کشورهای بیگانه نمود.
با توجه به فاکتورهای یاد شده، آگاهان امور معتقد به دو عامل زیر می باشند:
1- احتمال دارد این دسیسه از طرف طالبان و حمایت کنندگان خارجی آنها انجام شده باشند، ولی از این جهت مسؤولیت را نمی پذیرند که می خواهند از فضا و جو سیاسی به وجود آمده در میان حکومت، جبهه ملی و مجلس نمایندگان بیشترین سود سیاسی را به دست آورند.
2- احتمال دیگر این است که اگر در این حادثه تروریستها و طالبان دست ندارند، پس چه کسی دست دارد و انجام و اجرای چنین طرح ها از عهده چه نهادها و کسانی بر می آیند؟ در این رابطه مشخص ترین پاسخ را زمان خواهد داد.
3- احتمال ضعیف دیگری که وجود دارد، این است که آقای کاظمی در نظریات و برنامه های ریفورم اقتصادی و در بعضی از مصاحبه های رسانه ای اش از باندهای مافیای اقتصاد حرف به میان آورد، ولی معلوم نیست این باندها چه کسانی اند، ممکن است همین باندها در حادثه بغلان دست داشته باشند.
گرچه در این خصوص هیئتی از سوی مجلس نمایندگان و کمیسیون از طرف آقای کرزی به ریاست وزیر دفاع کشور آقای رحیم وردک موظف گردیدند تا حقیقت چیست، ولی این بار هم مثل قضایای داکتر عبدالرحمان، حاج عبدالقدیر خان و موارد دیگر بعداز مدتی سر و صداها خاموش خواهند شد.
پرسش اساسی این است که چرا در این جغرافیای خون آشام و فلاکت بار همیشه افراد خادم و صادق سزایش به گلوله داده می شوند، تاریخ معاصر افغانستان گواه است، بر ده ها مواردی که شخصیت های ملی و آنانی که انگیزه و آرمان خدمت و صداقت داشتند، آرزویش سعادت و کمال این ملت فلاکت کشیده بوده اند، هیچگاه به آرزو و برنامه هایش نرسیده اند. بیشتر کسانی در این مرز و بوم به سرداری رسیده اند که اساسی ترین خصلت آنها، جنایت، خیانت و بندگی بوده اند.
سید مصطفی کاظمی در تمام دوران جهاد و مقاومت و بعداز آن در دوره تصدی وزارت تجارت و وکالت در مجلس، مدیریت و توانایی اقتصادی و سیاسی اش را در راستای تعالی و توسعه افغانستان به همگان نشان داد.
آرزوی کاظمی بیش از هر چیز دیگر یک افغانستان آزاد، سعادتمند و مبتنی بر مشارکت عادلانه عمومی اقشار و اقوام و مذاهب مختلف ساکن در کشور بود. مگر همین آرزو، پالیسی و برنامه بزرگش در پارادوکس با طرح ها و پلان های خیانت کارانه و جنایت کارانه عده ای غلامان و بندگان بیگانگان واقع شد که باعث مرگ او شد؟ در یک جمله کوتاه می توان به صراحت گفت که افغانستان جغرافیایی است که طی قرون معاصر خیانت کاران جنایتکاران، بندگان اجنبی و ده ها شاه شجاع به حکومت سرداری رسیده و منزلگه ده ها شخصیت ملی میهن پرست و با استعداد سردار بوده اند.
آری این ابراهیم خلیل است که عجزوناتوانی بشر یت را لمس میکندُابراهیم است که بشریت غرق در اوهام وخرافات را منجی شده ودستگیری مینمایدُ ابراهیم است که میخواهد آب حیات را در تار وپود ذهن مملو ازنقش های خود ساخته بشر جریان دهد ُ ابراهیم است که میبیند چگونه بشر در تاریخ خود سائقه های را می آفرینند ُ تجمل میدهند و عظمت وبزرگی میبخشند وچه عاجزانه و حیله گرانه به پرستش نشسته وخود را فارغ از همه چیز می انگارند.
به راستی که درد بشر همان دردی است که دست ساخته خود بشریت است ُ درد تقدس گرائی ُدرد اوهام ُ درد خرافات درد خدایان ُ درد قدرت ُ درد لذت ُ درد آرزو های نفسانی درد حرس و آز ُ و این تنها ابراهیم است که میتواند پاسخ همه این درد ها را با یک جمله بیان نماید ( بت شکنی).
موجودیت بتان با هر شکل وقیافه ای ُدر هر رنگ وپوستی ُدر هر چوکات و طرز تفکری همواره و در همه جا گریبان گیر بشریت عاجز بوده و همواره دلهره ُ ا ظطراب و درد را به بشر ارزانی نموده است. و این ابراهیم است که چه عاشقانه و مشتاقانه تبر ویرانگری ُپرخاشُ جسارت و عصیان به دست گرفته و میخواهد که به رنج دیرینه بشر مهر اختطام بزند و خود را به عنوان رهبر آزادی و آزادگی ُمنجی آزاد اندیشی و رستگاری ُآغاز گر ندای بت شکنی و عصیان در برابر مقدس مآبی و پیشوای هر چه آزاد اندیش و نو آفرین است ثبت گذر گاه بشریت و انسانیت می کند و اقیانوس رهائی از ظلمت را به تلاتم می آورد.
به همین منظور ما بر آن شدیم که وبلاگی را تحت عنوان( ابراهیم بهراد ) راه اندازی نمائیم تا ازین طریق توانسته باشیم با آزاد اندیشان و ابراهمیان آشنائی یافته وبرای رهائی وبریدگی مان از اوهام از آنان طلب همکاری نمائیم و از نظریات و افکار و قلم های که در جهت بر اندازی بتان فعال اند تشکر کنیم و منتظرجاری شدن دریای خروشان بت شکنی هستیم .
درین زمینه از تمام خوانندگان ، صاحب نظران و آزاد نویسان میخواهیم که با نوشته های شان ما را یاری رسانیده و از نظریات نیک شان قبلا استقبال به عمل آمده و سپاس گذاری میشود .
درود به ابراهیم و ابراهمیان و شکنندگان همه قرائت های واهی و بی اساس.
ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.